خواستم حواسمو از چیزی که بغض شده بود تو گلوم پرت کنم بهش گفتم : باز خوب شد تو سالهایی که هزینه ها کمتر میرفت و خانواده حوصلش بیشتر بود تو بینیتو عمل کردی ، الان دیگه واسه من اوضاع سخت تر شده .گفت : چرا مگه ؟! گفتم : اخه دستمزد دکترا زیاده ، بعدم من حتما لازم میشه بهم خون بزنن خودت میبینی که چقدر ضعیفم ، بعد این خون گرفتنا هم عوارض خودشونو دارن . خواب آلود جوابمو داد : نه بابا ، لاغر تر از تو و جوون تر از تو هم بوده که خون گرفتن لازمشون نبوده . اخم کردم و گفتم : چرا میگی جوونتر از من ! مگه من پیر شدم ؟! گفت : مثل اینکه سنتو باور نداری هااا ..! گفتم : نه ولی هر بار که بهش فکر میکنم یادم میاد تو بیست سالگیام گیر کردم .. گفت : اره منم تو بیست و سه سالگیم جا موندم . پرسیدم چرا اونموقع ؟ بغض کرد و هیچی نگفت ... از حال اون انگار یکی بدتر با مشت کوبوند تو گلوی من ، یادم اومد بیست سالگیای من و بیست و سه سالگیای اون تقریبا هم زمان بودن ...
از یاد رفته ها...
ما را در سایت از یاد رفته ها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 131